به دلایل استفاده از امکانات بهتر به پرشین بلاگ نقل مکان کردم.
از امروز در رازهای سرزمین من منتظر همراهی و راهنمایی شما هستم.
با تشکر از مسیح عزیز که بهم خبر داد لینکی که گذاشتم، مشکل داره و اجرا نمیشه.
آدرس جدیدم اینه:
www.my--life.persianblog.ir
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
به دلایل استفاده از امکانات بهتر به پرشین بلاگ نقل مکان کردم.
از امروز در رازهای سرزمین من منتظر همراهی و راهنمایی شما هستم.
با تشکر از مسیح عزیز که بهم خبر داد لینکی که گذاشتم، مشکل داره و اجرا نمیشه.
آدرس جدیدم اینه:
www.my--life.persianblog.ir
سلام
اول از همه دوستانم ممنونم که زحمت خواندن آشفتگی ذهنی مرا به خود می دهند. و پوزش می طلبم به دلیل اینکه شاید خیلی خوب نتوانم بنویسم و استعدادی در داستان نویسی نداشته باشم.
اما تصمیم خودم را گرفته ام که این کار را انجام دهم. می خواهم این بار در مرور کردن خاطرات تلخ و شیرینم با کسانی شریک شوم که مرا نمی شناسند. سعی میکنم اغراق نمایی نکنم و قضاوت یک طرفه نیز نداشته باشم. اینجا فقط از برداشت های خودم و احساساتی که در زمان های مختلف تجربه کرده ام می نویسم. از تغییراتی که داشته ام. از بی اخلاقی ها و شعار دادن های خودم می نویسم. از عاشق شدنم که مغایر بود با تعهدات اخلاقی که با خودم شرط کرده بودم. از پیروزی ها و شکست هایم می گویم. از اشک ها و لبخند هایم تا برسم به اینروزهای خودم. روزهایی که بنظرم خیلی بیمار گونه ام.
راستی، کسی میداند چگونه می توانم پست رمزدار بنویسم؟؟؟
شاید بشود گفت، کودکی طلایی ترین دوران زندگی من بوده است. که آن هم از تک فرزند بودنم ناشی میشد. برای خودم پادشاهی میکردم و آنطور که دیگران می گویند هم لوس بودم و هم زورگو!
البته در کل دختر کوچولوی خوبی بوده ام، اما خصلت های یکی یک دانه بودن هم داشتم. همیشه کمد لباس هایم پر بود از بهترین و زیباترین لباسهای خارجی. از عروسک و اسباب بازی های دخترانه چیزی کم نداشتم. پدرم آن وقتها شغل خوبی داشت و درآمدش بالا بود. فقط کافی بود لب تر کنم، هرچه می خواستم برایم فراهم میکرد.
پدرم اهل سفر و خوش گذرانی بود. مرتب مسافرت می رفتیم. بیشتر شهر های ایران را سفر کرده ام و کنار تاریخی ترین و زیباترین عمارت ها عکس دارم. دختر عمه و دختر خاله هایم همیشه به مسافرت رفتن های من حسودی می کردند. خودم در مسافرت عاشق هواپیما سوار شدنش بودم و همیشه دلم میخواست کنار پنجره باشم. دلم میخواست ابرها را از نزدیک ببینم. حس خوبی به من میداد.
مادرم اما در کودکی هایم خیلی کمرنگ است. چیز زیادی به یاد نیارم. اصلا شاید چون مادرم کمرنگ بوده است، پدرم به خودش اجازه میداده که با زن های دیگری همدم شود. از وقتی که یادم می آید صدای زن های مختلفی در تلفن خانه ما می پیچید که همه با پدرم کار داشتند و به گفته پدر همه آنها همکار بودند. یادم می آید که مادرم اوایل حساسیت نشان نمیداد. اما کم کم صبرش تمام شد و از پدرم توضیح خواست. پدرم سر حرفش بود و می گفت همکار من هستند.
از وقتی که ارتباط های تلفنی پدرم بیشتر شد و تقریبا خیلی هم گستاخانه بود، بهشت کودکانه ام به جهنم تبدیل شد. پدرم حتی سعی نمیکرد پنهان کند، یا حد اقل حرمت نگه دارد. و از طرفی چون به شعور مادرم توهین میکرد و توقع داشت مادرم باور کند که آنها همکار هستند و صحبت هایشان شغلی است، همیشه دعوا و بگو مگو داشتند. آخر تلفن ساعت 12 شب و پچ پچ های درگوشی چه می توانست باشد؟؟؟ حتی من که بچه بودم شک داشتم که این تماسها کاری باشد. بدترین خاطره ای که از شیطنت های پدرم دارم مربوط میشود به یک شب که در اتاقم خوابیده بودم. شب بود و سکوت. پدرم در اتاق من با تلفن صحبت میکرد. یواشکی و خیلی آرام. مادرم در اتاق خودشان خواب بود. همیشه این سوال برایم بود که چرا پدرم آن شب از تلفن دیگری استفاده نکرد، مثلا چرا به پذیرایی نرفت. و اینکه تازه آن وقت فهمیدم توجه پدرم به من بسیار اندک بوده است. یعنی او نمیدانست که خواب من خیلی سبک است؟؟؟ و با کوچکترین صدایی بیدار می شوم. حتی یک درصد احتمال نداده بود که شاید من شنونده گفتگوی کثیفشان باشم. مگر من چند سالم بود؟؟؟ تازه دوران راهنمایی تمام شده بود. کوچکتر از آن بودم که تاب شنیدن هرزگی های ذهن پدرم را داشته باشم. آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم. پدرم بعد از یک ساعت به اتاق خودش رفت. و من تا صبح مبهوت بودم. فردای آن شب مریض شدم و از روبرو شدن با پدرم می ترسیدم. اصلا نمیخواستم ببینمش. مادرم نگران شده بود. دلم میخواست به یک نفر بگویم، اما چگونه میشد گفت؟؟؟؟ چه میگفتم اصلا؟؟؟
همین حالا هم برایم گفتن خیلی چیزها سخت است. اما اینجا حسن اش در این است که رو در رو نمی شویم. آدم راحت تر حرف می زند و از احساساتش می گوید.
بارها شده بود که پدرم پیشنهاد مهمانی رفتن میداد. میگفت شما بروید من هم می آیم. ما کلا اهل معاشرت و رفت و آمد بودیم. و باطبع استقبال می کردیم بخصوص در تابستان که من مدرسه نداشتم و چون تنها بودم و حوصله ام سر می رفت، بدون این که شک کنیم، خیلی خوشحال می رفتیم به فک و فامیلمان سر میزدیم. اما کم کم این دید و بازدید ها خیلی بیش از حد شد و مادرم خسته شد و اعتراض کرد. و بدین ترتیب کمتر بیرون می رفتیم. بعد از مدتی پدرم ما را به زور از خانه بیرون میکرد و از مادرم میخواست که خانه را ترک کنیم. میگفت من مهمان دارم. نمیشود شما هم باشید. میگفت بروید پارک، سینما، تفریح چقدر در خانه می نشینید، خسته نمی شوید؟؟؟
هنوز هم نمیدانم چرا مادرم هیچوقت کاری نکرد؟؟؟ چرا نایستاد مقابلش؟؟؟ چرا اجازه داد که زندگی اش اینقدر بی ارزش شود؟؟؟ یکبار که ما را از خانه بیرون فرستاد. مادرم مرا برد خانه خاله ام که نزدیک ما بود. و گفت که زود بر میگردد من حدس زدم که میخواهد چه کار کند. از خانه خاله ام به بهانه خریدن خوراکی آمدم بیرون و دنبال مادرم رفتم. مادرم رفت سمت خانه خودمان و پشت یکی از ساختمان ها ایستاد من هم از یک زاویه دیگر خانه را می دیدم. و مادرم را.
خوب حدس زدنش خیلی سخت نیست. بعد از چند دقیقه هر دوی ما مهمان پدرم را دیدیم. یک زن بود. جوان، خوش اندام، آنقدر نزدیک نبودم که ببینم زیبا هم هست یا نه. نگاهم از روی زن چرخید روی مادرم. مادرم تکیه اش را داد به دیوار و احساس کردم که شکست.
خودم جا خورده بودم اما بعد از آن شبی که تلفنی حرف زدن پدرم را شنیده بودم انتظار هر چیزی را داشتم. جسور شده بودم. کمتر می ترسیدم. سریع به خانه خاله برگشتم. مادرم تا یکی دو ساعتی نیامد. بعد آمد دنبال من، به اصرار خواهرش فقط یک چای خورد و برگشتیم خانه. انگار ده سال پیر شده بود. دستش را گرفتم، نمیتوانستم چیزی بگویم. اما دستش را در تمام مسیر در دستم فشردم. من تازه دبیرستانی شده بودم. رفتیم خانه، پدرم خوشحال و سرحال بود...
مادرم غمگین بود و من احساس تنهایی میکردم. دلم میخواست گریه کنم.
رفتم به اتاقم و خوابیدم.
من همیشه دلم میخواست با مادرم دوست باشم. اما رفتارش به گونه ای بود که اجازه نمیداد خیلی نزدیکش شوم. و همین رفتار باعث تنهاتر شدن هر دوی ما میشد. همین رفتار باعث شد که هیچوقت راجع به حس های دخترانه و تپیدن های گاه به گاه قلبم با هر کسی حرف بزنم جز مادرم.
بچه که بودم پدرم را خیلی دوست داشتم
به گمانم پدرم، بهترین پدر دنیاست.
پدرم را همیشه بیشتر از مادر می خواستم
پدرم مهربانی هایش بی حد و حصر بود. حوصله اش تمام نشدنی بود.
بهترین هم بازی من بود.
دلم کودکان مثل خودم را نمی خواست که با هم خاله بازی کنیم
دلم فقط می خواست که روی پاهای پدر بنشینم
برایم قصه بگوید
صورتم را بوسه باران کند
و من در آغوشش به آرامشی بی بدیل دست پیدا کنم.
مادرم هم بود. همیشه در خانه کنار شیطنت های من و پدرم
مادرم کم حرف و ساکت بود.
تنها وقتی پدر از بیرون می آمد، گاهی صدای هر دوشان بالا می رفت.
بچه که بودم
پدرم خدای من بود. او را می پرستیدم.
هیچکس به اندازه من حرف های پدر را آویزه گوش نمیکرد.
مثل این بود که حرفهایش مرا به بهشت هدایت کند.
بچه که بودم نمیدانستم اعتماد یعنی چه؟؟؟
اما اکنون می دانم قابل اعتماد ترین فرد در بچگی ام، از نظر من پدر بود.
پدرم را باور داشتم.
در ذهن من او یک قهرمان بود. قهرمانی افتخار آفرین!
بچه که بودم، پدرم بغلم میکرد و به مادرم میگفت:
من دارم هانا رو می برم پارک و با بوی تند ادکلنش از خونه خارج میشدیم
4 یا 5 سال بیشتر نداشتم. چیز خیلی زیادی یادم نیست.
اما تصویرهای مبهمی توی ذهنم مونده.
من
پدرم
یه خانوم جوان
پارک
تاب بازی
یه نیمکت که پدرم کنار یه زن غریبه می نشست و با هم آبمیوه می خوردن
زنی که روی تاب هلم میداد
زنی که روی صندلی جلوی ماشین می نشست اما شبیه مادرم نبود
.
.
.
.
.
.
زمان می گذشت و من کودکانه خوش بودم
بعد با یه کیسه پر از خوراکی و گاهی با هدیه های بیشتر با پدرم برمی گشتیم خونه
جایی که مادرم در انتظارمون بود
می رسیدیم.
مادرم منو در آغوش می گرفت، می بوسید
می پرسید خوش گذشت؟؟؟
منم که واقعا بهم خوش گذشته بود، می گفتم آره مامان خیلی
مامانم می پرسید کجا رفتید؟؟
من می گفتم پارک،
مادرم می پرسید چیکار کردی؟؟؟
من می گفتم تاب بازی، سرسره و هر چیزی که سرگرمم کرده بود رو با آب و تاب برای مادرم تعریف می کردم. به مادرم میگفتم اون خانومه هلم داد.
مادرم با خنده میگفت کدوم خانومه؟؟؟
و پدرم میگفت: روی تاب بغلی بچه خودش نشسته بود و هانا رو هم تاب میداد.
مادرم لبخند میزد و میگفت ایندفه خودم میام هلت میدم گل دخترم!
و بعد هر دوی ما فراموش می کردیم که مادرم گفته بود ایندفه خودم میام
من فراموش میکردم که زنی غیر از مادرم کنار پدرم می نشست
و حتی به من محبت میکرد، می بوسید، و همیشه با هدیه های مختلف غافلگیرم میکرد
عروسک هایی که ازش میگرفتم بین بقیه عروسکهام جا میگرفتن و یادم میرفت که این عروسک
کادوی چه کسی بوده.
مادرم فراموش میکرد که گفته بود ایندفه خودش تابم میده
باز یک هفته میگذشت و پدرم لباسای خوشگلی رو که برام میخرید تنم میکرد
بغلم میکرد، باز میگفت: من دارم هانا رو میبرم گردش.
بعد با هم میرفتیم بیرون. با بوی تند ادکلنش.
پارک، موزه، سینما، شهربازی، پیاده روی،
بچه که بودم پدرم خیلی بیشتر به فکر من بود.
کافی بود حوصله ام سر بره. پدرم همیشه داوطلب بود برای سرگرم کردن تنها دخترش!